تبليغاتX
دوربین و عکاسش - قتل آنلاین

خداوند همه رفتگان را بیامرزد

مرا روزگاری عمری بود دراز و دلی پرنشاط و همراه با خانواده زندگی می کردم و از حمایت آنها برخوردار ولی از آنجا که هوش سرشار داشتم ، میدانستم که روزی خواهم کشته شد به دست یک باند پدر زودکش. این مسئله رو از عکس دوران کودکیم می تونید بفهمید که نگران آینده بوده ام :

ایام گذشت و گذشت تا من بزرگ شدم و کم کم روز پدر نزدیک شد.

و من هم جوان و ساده، یه روز که در حال گذر از کوچه های وب بودم، به شخصی برخوردم که چمدون قرمزی بر پشت داشت و از سنگینی آن به زحمت افتاده و نفس نفس زنان در راه خانه بود. در همین حال یهو ساعت مچی من هم خراب شد و نیاز به یه پیچ گوشتی پیدا کردم. از صاحاب چمدون پرسیدم که پیچ گوشتی داره و اون گفت که آره و این جوری شد که با هم دوست شدیم و هر روز یه مسیر رو با هم می رفتیم تا ایستگاه تاکسی ونک-میرداماد.

در آنجا بود که سوار بر تاکسی می شدیم و من در کنار پنجره و چمدون وسط و صاحاب چمدون در کنار اون یکی پنجره. از خیابانها می گذشتیم و می گذشتیم تا آنکه من پیاده می شدم و کرایه اون صاحاب چمدون و چمدون رو هم حساب میکردم و به راه خودم ادامه میدادم.

روزها گذشت و دوستی ما (در ظاهر) بهتر شد و از این وسیله با دوست دیگرش هم آشنا شدم و بی خبر از همه جا به خانه هایشان رفت و آمد می کردم .

تا اینکه روز پدر قرار شد که بیان خونه من که برایم جشنی بگیرند و کادو بدند.

حال داستان روز پدر را همراه با تصاویر دنبال می کنیم :

 

 

همانطور که می بینید ، صبح خیلی زود، بانوی چمدون قرمز در حال نرمش است. و بقیه تیمش هم در عکس زیر مشاهده می کنید که به اعمال خلاف عفت عمومی مشغول هستند،اونهم اون موقع صبح:

ساعت ۱۲ می شود و من خوشحال و شاداب در منزل متنظر دوستانم هستم که یکهو درمیزنند و می روم که در را  باز می کنم که :

 

و بعدش ....

و بعد رئیس بزرگ، مادر خوانده که تازه فهمیدم همون چمدون قرمز بوده وارد اتاق شد :

و به من گفت که اسامی همه دوستات رو بده که من به عنوان مادرخوانده، به هیچ پسری حق حیات نمیدم و تا از روی زمین نکنمشون همچون چمن، راحت نمیشم. بعدش دوستاش که اسمه یکیشون شقایق بود شروع به شکنجه من کردند :

بعد از اینکه فهمیدند که من آدم قوی و محکمی هستم و اعتراف نمی کنم و شکنجه فایده نداره، اول یکم خیت شدند و بعدش چمدون قرمز به شقایق گفت که برو یه درخت از بالای کوه بکن و بیار . و شقایق که هرکوله (ه آخر رو غلیظ تلفط کنید که با هرکول آقا، اشتباه نشه) بود، رفت و رفت تا یه درخت پیدا کرد و تو راهش هم یه طناب خرید و  منو اینجوری بست :

حالا من هم سنگ جون، هی تکون تکون داد تا بالاخره ، فرشتگان روح من رو بقل کردند و به آسمان بردند. روحم شاد.

ولی هیچ ایرادی نداره که این داستان ادامه داره و دوربین و عکاس ۲ میاد و انتقام میگیره.

 

+ نوشته شده در جمعه پنجم مرداد 1386ساعت توسط دوربین و عکاسش |